نیمه اول ماه شانزدهم و سفر دبی








تموم شدن 15 ماهگی، همراه بود با یه سری تغیرات اساسی توی رفتار شما گل پسر مامان........
. دوتا دندون دیگت هم یکی در اومده، یکی داره در می یاد و متورمه
. یه روز که از تموم شدن اهنگ یه کارتون ناراحت بودی:-(((((((((((، برات سی دی خاله ستاره رو گذاشتم، گفتم شاید برعکس گذشته، الان خوشت بیاد که اتفاقا خیلی هم استقبال کردی، خیلی خوشت اومد و کلی ذوق زده شدی و خندیدی و رقصیدی:-))))))))))))
. از صبح تا شب یه سره سی دی خاله ستاره تماشا می کردی و کوتاه هم نمی اومدی......... صبح روز بعد هم به محض بیدار شدن از خواب فوری بدون این که پوشک و لباستو عوض کنی، رفتی سراغ تی وی و ضبط که خاله ستاره نگاه کنی.......
. جالبه برعکس همیشه که اصلا تنها بازی نمی کردی و من باید همیشه کنارت می بودم، دیگه به من کاری نداشتی و واسه خودت بازی می کردی، دیگه لازم نبود مثل روزای قبل که زمان غذا گرم کردنت هم باید با یه دست تو رو بغل می کردم و با یه دست برات غذا اماده می کردم، بغلم باشی :-0
. حتی از خواب عصرت هم که پا می شدی، دیگه بد اخلاق نبودی و همش گریه و نق نق نمی کردی و فوری می
رفتی خاله ستاره نگاه می کردی.....
.محو تماشای خاله ستاره



. اینجا هم از حموم در اومدی و موهات کلی فرفری شده

. بابایی سه روز به خاطر کارش رفته بود سفر، و وقتی برگشت، دید گل پسر ما کاملا عوض شده، خودش مستقل بازی می کنه، همش می خونه و می رقصه و کلی با زبون خودش حرف می زنه و خیلی خیلی از حرفای ما رو متوجه می شه و.... همش می گفت چی شده توی این سه روز؟؟؟؟؟؟و کلی متعجب بود از کارای تو!!!!
. حالا منم نمی دونم؟؟؟؟؟؟؟ واقعا سی دی خاله ستاره چطور تو رو اینقدر متحول کرد!!!!!!!
. این روزا خودت می خونی و می رقصی: نای نای نای :-))))))))))))))))
. خیلی به خوندن علاقه داری و با خیلی از اهنگا هم خونی می کنی.....
. می ری پشت در اتاقو درو می بندی و بعد هی د د می کنی تا برات باز کنیم و دوباره.......
. حرکات ژانگولرت زیاد شده، از همه چی می خوای بری بالا، از تختت هی خودتو پرت می کنی بغل من..........
روی صندلی راکت وایمیستی و دستاتو ول می کنی......
. تنها بازی کردنو بلد شدی
. از توی عید تصمیم داشتیم بریم مسافرت و هر جایی که به ذهنمون رسید و بررسی کردیم و قرار شد اول بریم شمال و تمام وسایلو جمع کردیم و اماده شدیم..... و درست شب قبل از رفتن پشیمون شدیم، و قرار شد به جاش بریم دبی، ولی بابایی به دلایل کاری تنهایی رفت
. بابایی به خاطر این که چند روز نبود و نمی تونست تو رو برای اب بازی پارک ببره، استخر بادیتو اب کرد تا توی اون اب بازی کنی:-)


. یه شب خاله نسرین و دایی پیمان اومدن خونمون و تو اول که خاله رو دیدی، کلی خوشحال شدی:-))) و بعد با دیدن دایی پیمان همه خوشیت نقش بر اب شد، زدی زیر گریه:-(((( اون هم چه گریه ای!!! حتی با خاله نسرین هم قهر کردی که دایی رو با خودش اورده و دستشو پس می زدی، اومدی بغل مامان و خودتو چسبوندی به من و سرتو روی سینه من گذاشتی و سوزناک گریه می کردی:-( تا من دوباره برات سی دی خاله ستاره گذاشتم و گفتم به خاله بگو سی دی خاله ستاره است و تو گریتو تموم کردی و شروع کردی به توضیح دادن در مورد خاله ستاره..... خلاصه که بعد هم شام رفتیم بیرون و تا برگردیم مثل دفعات قبل دوباره با دایی دوست شدی ولی مطمئنم دوباره که ببینیش باز گریه می کنی
. بالاخره بابایی برگشت و ما اماده شدیم برای رفتن، چون پروازمون شب بود، تصمیم گرفتم تا ظهر تو رو کم بخوابونم تا در عوض عصر خوب بخوابی تا مثل دفعه پیش توی پرواز و فرودگاه بداخلاق نشی و دقیقا تو برعکس برای اولین بار 3 ساعت کامل خوابیدی........... و سر و صدا و تق و توق کردن من هم هیچ اثری نداشت:-0
. توی فرودگاه هم مثل همیشه با همه خانوما مخصوصا چند تا خانوم مهماندار که منتظر پروازشون بودن خندیدی و بای بای کردی و کلی کیف کردی:-)))))
. توی کالسکه روبروی من نشسته بودی که دیدم هی به یه طرف نگاه می کنی و بعد اروم روتو برمی گردونی طرف دیگه و سرتو صاف می چسبونی به کالسکت و پایینو نگاه می کنی... مثل حالتی که خجالت می کشی و بعد که نگاه کردم ، دیدم یه اقایی هی بهت می خنده و تو این طوری عکس العمل نشون می دی و این حالت جدید تو شد در مقابل اقایون... جای شکرش باقیه که دست از گریه کردن برداشتی
. متاسفانه امسال هم نتونستم عکسای خوبی ازت بگیرم
. فرودگاه مشهد

. اون بالا نشوندیمت تا سرگرم شی و غذا تو بخوری

. هوای دبی واسه تو خیلی خواب اوره و دقیقا مثل پارسال، دوست داشتی همش بخوابی.... پتو تو بغلمی کردی و
هی سرتو تکون می دادی، یعنی منو لالایی بدین....حتی بیرون هم که بودیم، سرتو تکون می دادی و بابایی کالسکتو تکون می داد تا تو بخوابی و تو یکی دو ساعت می خوابیدی.....
. اینجا ساعت 8 از خواب بیدار شدی و دوباره ساعت 9 خوابیدی، من و بابایی، دوتایی اماده و لباس پوشیده بالای سرت نشسته بودیم و تو هم راحت تا ساعت 12 این مدلی خوابیدی

. وقتی از بیرون برمی گشتیم اونقدر خسته بودی که تا می گفتیم: بریم ددر، می گفتی: نه نه نه نه و چهار دست و پا روی تخت فرار می کردی




. توی هر فروشگاهی هم که می رفتیم یه دونه چوب لباسی واسه خودت برمی داشتی




.کج کلاخان

. شب اول که فواره های دبی مالو دیدی از اهنگ بلندشون ترسیدی و چون خوابت می اومد کلی گریه کردی:-((((
ولی شب بعد کلی خوشت اومد و دست می زدی و ابه ابه می کردی:-))))) که مثل همیشه که در مواقع ضروری دوربین ما شارژ نداره... متاسفانه این بار هم شارژ نداشت:-(((((



. اونجا سرما خوردی و از طرف دیگه داشتی دندون در می اوردی، ولی با تمام اینا خیلی صبوری کردی و اصلا اذیت نکردی
. توی هتل هم که با خانوم رسپشن عاشق هم شده بودین و......
. یه بار توی رستوران هتل، پاتو به میز فشار داددی و صندلیت برگشت عقب و از پشت افتاد... که خدا رحم کرد که سرت به زمین نخور،د چون توی صندلی غذای سفری خودت ثابت بودی، فقط خیلی ترسیدی و گریه کردی:-((
. اینجا هم بار و بندیلتو جمع کردی، برگردی خونه


. در مسیر برگشت هم که بیشترشو توی فرودگاه و هواپیما خواب بودی
. از برگشتن به خونه خوشحالی ، چون ازادانه راه می ری و بازی می کنی و کارتون تماشامی کنی:-))))
. توی دبی موهات خیلی فر شده بود ولی بعد از برگشتن، فرای قبلیت هم تقریبا باز شده
. دیگه مثل روزای اول خاله ستاره دوست نداری
. عصبانی که می شی دستتو مشت می کنی و با پشتش، تند تند می کوبی روی دهنت
. لجت در بیاد، نیشگون هم می گیری
. یه بار شکم مامانو از روی لباس چنان گازی گرفتی که پوستش کنده شد و کبود شد و وقتی من داد زدم، چنان با تعجب نگاه می کردی!!! که یعنی چه خبره؟؟؟؟( البته خدا رو شکر زیاد اهل گاز گرفتن نیستی )
. تقریبا دو هفته ای می شه که پارک نرفتیم، امشب بعد از کلی چرخیدن توی خیابونای مختلف، وقتی از سر خیابون پارک رد شدیم.... داد زدی: ابه ابه و وقتی دیدی بابایی نپیچید اون سمت، کلی عصبانی شدی و هی برگشته بودی عقب و ابه ابه می کردی و ما مجبور شدیم دوباره مسیرو عوض کنیم و ببریمت پارک... تا فواره ها رو ببینی، فقط مونده بودیم نصف شبی توی اون شلوغی و سر اون سه راهی چطور مسیر خودتو تشخیص دادی!!!!!!!!
. فعلا تا همین جا یادمه، بقیش بمونه واسه پست بعدی.............



نیمه اول ماه شانزدهم و سفر دبی 






